داستان کوتاه نقشه ابلیس

داستان کوتاه نقشه ابلیس

روزی ابلیس بافرزندانش ازمسیری میگذشتن

به طایفه ای رسیدن که کنار راه چادر زده بودن، زنی رو مشغول دوشیدن گاو دیدن ، ابلیس به فرزندانش گفت :
تماشاکنیدکه من چطور بلا بر سر این طایفه میآرم!
بعد به طرف اون زن رفت وطنابی رو که به پای گاو بسته بود تکون داد.

باتکون خوردن طناب، گاو ترسید و سطل شیر رو به زمین ریخت و کودک اون زن رو که کنارش نشسته بود لگد کرد و کشت.
زن با دیدن این صحنه عصبانی شد و گاو رو با ضربات چاقو از پا درآورد.
وقتی شوهرش اومد و اوضاع رو دید، زن رو به شدت کتک زد و اونو طلاق داد.
فامیلِ زن اومدن و اون مرد رو به باد کتک گرفتن و انقدر اونو زدن که کشته شد.
بعد از اون اقوامِ مرد از راه رسیدند و همه باهم درگیر شدن و جنگ سختی به وجود اومد . هنوز تو گوشه و کنار دنیا بستگان اون زن و شوهر همچنان تو جنگ هستن.
فرزندان ابلیس بادیدن این ماجرا گفتن: این چه کاری بود که کردی؟
ابلیس گفت : من که کاری نکردم، فقط طناب رو تکون دادم!

ماهم در اینطور مواقع فکر میکنیم :
کاری نکردیم درحالیکه نمیدونیم، حرفی که میزنیم، چیزی که می نویسیم، نگاهی که میکنیم ممکنه حالی رو دگرگون کنه، دلی رو بشکنه و جرقه آتیشی رو بزنه…

بعدازاین وقایع فکرمیکنیم که کاری نکردیم،فقط طناب رو تکون دادیم!

 

داستان کوتاه نقاش

داستان کوتاه نقشه ابلیس را هم اکنون با صدای

مهران حسن زاده گوش کنید :

mehrebaran

پادکست های بیشتری از ما بشنوید

منتظر دیدگاههای شما هستیم...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

لینک کوتاه: